تبلیغات
علمدار کربلا - داستان شهادت حضرت عباس
 
علمدار کربلا
سه شنبه 17 خرداد 1390 :: نویسنده : فرود باقری

همه مورخان و گزارشگران، داستان شهادت حضرت عباس علیه‏السلام را کم و زیاد و با تفاوتها جزئی، نقل کرده‏اند. داستان شهادت آن حضرت علیه‏السلام طبق کتاب منتهی الآمال حاج شیخ عباس قمی (طاب ثراه) به شرح ذیل است:

حضرت عباس علیه‏السلام که اکبر اولاد ام‏البنین علیهاالسلام و پسر چهارم امیرالمؤمنین علیه‏السلام بود و کنیتش ابوالفضل و ملقب به سقا و صاحب لوای امام حسین علیه‏السلام بود، چنان جمال دل آرا و طلعتی زیبا داشت که او را ماه بنی‏هاشم می‏گفتند و چندان جسیم و بلند بالا بود که بر پشت اسب قوی و فربه بر نشستی پای مبارکش به زمین می‏کشیدی. او را از مادر و پدر سه برادر بود که هیچکدام را فرزند نبود. ابوالفضل علیه‏السلام اول ایشان را به جنگ فرستاد تا کشته‏ی ایشان را ببیند و ادراک اجر مصائب ایشان فرماید.

پس از شهادت برادران عباس علیه‏السلام، چون آن جناب تنهایی برادر خود امام حسین علیه‏السلام را دید به خدمت برادر آمده عرض کرد: ای برادر! آیا رخصت می‏فرمایی که جان خود را فدای تو گردانم؟ 

حضرت علیه‏السلام از استماع سخن جانسوز او به گریه آمد و گریه سختی نمود، پس فرمود: ای برادر تو صاحب لوای منی چون تو نمانی کس با من نماند. ابوالفضل علیه‏السلام عرض کرد سینه‏ام تنگ شده و از زندگانی دنیا سیر گشته‏ام و اراده کرده‏ام که از این جماعت منافقین خونخواهی خود کنم. حضرت امام حسین علیه‏السلام فرمود: پس الحال که عازم سفر آخرت گردیده‏ای، پس طلب کن از برای این کودکان کمی از آب، پس حضرت عباس علیه‏السلام حرکت فرمود و در برابر صفوف لشکر ایستاد و لوای نصیحت و موعظت افراشت و هر چه توانست پند و نصیحت کرد و کلمات آن بزرگوار اصلا در قلب آن سنگدلان اثر نکرد.

لاجرم حضرت عباس علیه‏السلام به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشکر دید به عرض برادر رسانید. کودکان این بدانستند و نالیدند و ندای العطش العطش درآوردند، جناب عباس علیه‏السلام بی‏تابانه سوار بر اسب شده و نیزه بر دست گرفت و مشگی برداشت و آهنگ فرات نمود شاید که آبی به دست آورد. پس چهار هزار تن که موکل بر شریعه‏ی فرات بودند دور جناب را احاطه کردند و تیرها به چله کمان نهاده و به جانب او انداختند. جناب عباس علیه‏السلام که از پستان شجاعت شیر مکیده چون شیر شمیده بر ایشان حمله کرد و رجز خواند:

لا ارهب الموت اذ الموت زقا

حتی اواری فی المصالیت لقا

نفسی لنفس المصطفی الطهر وقا

انی انا العباس اغدوا بالسقا

و لا اخاف الشر یوم الملتقی‏

[من از مرگ هراسی ندارم آن هنگام که مرا به سوی خود می‏خواند، تا زمانی که میان مردان کارآزموده قرار بگیرم و در خاک غلتیده شوم، جان من فدای جان پاک مصطفی باد! من عباس هستم که با مشگ می‏آیم و در روز نبرد از شر دشمن هیچ ترسی ندارم.]

و از هر طرفی که حمله می‏کرد لشکر را متفرق می‏ساخت تا آنکه به روایتی هشتاد تن را به خاک هلاک افکند، پس وارد شریعه شد و خود را به آب فرات رسانید. چون از زحمت گیر و دار و شدت عطش جگرش تفته بود خواست آبی به لب خشک تشنه‏ی خود رساند. دست فرا برد و کفی از آب برداشت. تشنگی سیدالشهداء علیه‏السلام و اهل‏بیت او را یاد آورد، آب را از کف بریخت:

پر کرد مشگ و پس کفی از آب برگرفت‏

می‏خواست تا که نوشد از آن آب خوشگوار

آمد به یادش از جگر تشنه‏ی حسین علیه‏السلام‏

چون اشک خویش ریخت ز کف آب و شد سوار

شد با روان تشنه ز آب روان، روان‏

دل پر ز جوش و مشگ بدوش آن بزرگوار

کردند حمله جمله بر آن شبل مرتضی‏

یک شیر در میانه‏ی گرگان بیشمار

یکتن کسی ندیده و چندین هزار تیر

یک گل کسی ندیده و چندین هزار خار

مشگ را از آب پر نمود و بر کتف راست افکند و از شریعه بیرون شتافت تا مگر خویش را به لشکرگاه برادر برساند و کودکان را از زحمت تشنگی برهاند. لشکر که چنین دیدند راه او را گرفتند و از هر جانب او را احاطه کردند و آن حضرت مانند شیر غضبان بر آن منافقان حمله می‏کرد و راه می‏پیمود. ناگاه نوفل الأزرق و به روایتی زید بن ورقاء کمین کرده از پشت نخلی بیرون آمد و حکیم ابن‏طفیل او را معین گشت و تشجیع نمود. سپس تیغی حواله‏ی آن جناب نمود. آن شمشیر بر دست راست آن حضرت رسید و از تن جدا گردید. حضرت ابوالفضل علیه‏السلام جلدی کرد و مشک را به دوش چپ افکند و تیغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله کرد و این رجز خواند:

و الله ان قطعتم یمینی‏

انی حامی ابدا عن دینی‏

و عن امام صادق الیقین‏

نجل النبی الطاهر الامین‏

پس مقاتله کرد تا ضعف عارض آن جناب شد. دیگر باره نوفل (لعین) و به روایتی حکیم بن طفیل (لعین) از کمین نخله بیرون تاخت و دست چپش را از بند بینداخت. جناب عباس علیه‏السلام در حالی که رجز می‏خواند، مشگ را به دندان گرفت و همت گماشت تا شاید آب را به آن لب تشنگان برساند که ناگاه تیری بر مشگ آب آمد و آب آن بریخت و تیر دیگر بر سینه‏اش رسید و از اسب درافتاد. پس فریاد برداشت که ای برادر مرا دریاب به روایت مناقب، ملعونی عمودی از آهن بر فرق مبارکش زد که به بال سعادت به ریاض جنت پرواز کرد.

چون جناب امام حسین علیه‏السلام صدای برادر شنید، خود را به او رسانید، دید برادر خود را در کنار فرات با تن پاره پاره و مجروح و دستهای مقطوع، بگریست و فرمود: الان انکسر ظهری و قلت حیلتی «اکنون پشت من شکست و تدبیر و چاره من گسست.» در حدیثی از حضرت امام سجاد علیه‏السلام مرویست که فرمودند: «خدا رحمت کند عمویم عباس را که در حق برادر خود ایثار کرد و جان شریفش را فدای او نمود تا آنکه در یاری او دو دستش را قطع کردند...».

طبق نقلی، وقتی حضرت عباس علیه‏السلام از روی اسب با سر و صورت به زمین افتاد و صدا زد یا اخاه ادرک اخاک، یا اخی یا حسین علیک منی السلام یعنی ای برادر! برادر خود را دریاب، ای برادرم حسین خداحافظ! حضرت حسین علیه‏السلام بلافاصله بر سر نعش وی حاضر شد و گریست و فرمود وا اخاه وا عباساه الان انکسر ظهری و قلت حیلتی. زمانی که حضرت حسین علیه‏السلام خواست بدن زخمدار برادر وفادار خود را به سوی خیمه‏ها ببرد، ابوالفضل علیه‏السلام چشم حق‏بین خود را باز کرد و دید برادر بزرگوارش در بالای سر او ایستاده و می‏خواهد بدن او را از میان خاک و خون بردارد. عرض کرد: ای برادر! چه اراده داری؟ فرمود: می‏خواهم تو را به خیمه‏ها ببرم. عرض کرد تو را به حق جدت قسم می‏دهم که مرا در همین جا بگذار و به سوی خیمه‏ها نبر! امام حسین علیه‏السلام پرسیدند: چرا؟ حضرت عباس علیه‏السلام عرض کرد: به چند جهت؛ اول آنکه به دخترت سکینه وعده‏ی آب داده بودم و چون نتوانستم به او آب برسانم از وی خجالت می‏کشم! دیگر آنکه، من علمدار و سردار لشگر تو بوده‏ام، چون این گروه اشرار مرا به این حال ببینند جرأت و جسارت آنان بر تو زیاد می‏شود. حضرت با صدای بلند گریست و فرمود: خدا تو را از جانب برادر خود جزای خیر بدهد، زیرا که در حال حیات و ممات خود مرا یاری کردی.

بعضی از مورخین نوشته‏اند: ابی‏عبدالله الحسین علیه‏السلام وقتی به بالین برادرش عباس علیه‏السلام آمد سر او را به دامن گرفت و چشم خون گرفته‏اش را پاک می‏کرد در حالی که ابوالفضل علیه‏السلام داشت گریه می‏کرد. امام حسین علیه‏السلام فرمود: برادرم چرا گریه می‏کنی؟ عرض کرد چرا گریه نکنم در حالی که مانند تو سرم را به دامن گرفته‏ای. اما می‏بینم پس از ساعتی کسی نیست سر نازنین تو را از زمین بردارد و خاک از چهره‏ات پاک نماید، که در این لحظات ابوالفضل علیه‏السلام به شهادت نائل گردید! طبق این نقل، آخرین گفتار دو برادر همین بوده است.

توضیح: همان گونه که ملاحظه کردید در مورد آخرین دیدار و آخرین گفتار امام حسین علیه‏السلام با حضرت عباس علیه‏السلام که امام علیه‏السلام بر بالین حضرت عباس علیه‏السلام حاضر شده‏اند، نقل‏های به ظاهر متفاوتی وجود دارد. هر نقلی و هر مورخی آخرین دیدار و آخرین گفتار دو برادر را به گونه‏ای بیان می‏کند که تا حدودی با نقل مورخ دیگر متفاوت است. جمع بین این نقل‏ها به این است که ما بگوئیم هیچ بعدی ندارد که امام حسین علیه‏السلام و حضرت ابوالفضل علیه‏السلام در آخرین دیدار خود، به هنگام درددل و خداحافظی، به نحوی از انحاء همه‏ی این حرفها را با هم نجوا و زمزمه کرده باشند. چرا که آخرین دیدار این دو شهید بزرگ علیهماالسلام، مدتی طول کشیده است و همه‏ی این حرفها و نقل‏ها هم در ظرف چند دقیقه قابل رد و بدل شدن است. آیا ندیده‏اید وقتی که یک مادر و یا یک پدر، فرزند از سفر برگشته‏اش را در بغل می‏گیرد در عرض چند دقیقه و بلکه چند ثانیه، حرفهایی با هم می‏زنند که دل هر انسان عطوفی را آتش زده و چشم هر بیننده‏ای را پر از اشک می‏کنند! جریان برگشت اسراء و آزادگان را دیده‏ای؟ جریان برگشت لاله‏های پرپر شده و کبوتران بال شکسته یعنی شهداء را به نظاره نشسته‏ای؟! چه دیده‏ای؟! چه احساسی داشته‏ای؟! چه حال و هوایی پیدا کرده‏ای؟!

طبق بعضی از نقل‏ها، تا زمانی که حضرت عباس علیه‏السلام به شهادت نرسیده بودند، خیال امام حسین علیه‏السلام از بابت خیام حرم جمع بود. ولی همین که حضرت عباس علیه‏السلام، این پاسبان خیام احمدی، به روی زمین افتادند، یک چشم امام علیه‏السلام به حضرت عباس علیه‏السلام و چشم دیگرش به خیمه‏گاه بود؛ به گونه‏ای که نه می‏توانست خیمه‏گاه را رها کند و نه می‏توانست عباس علیه‏السلام را تنها بگذارد. شاعر در این زمینه می‏گوید: «امام حسین به طرف میدان حرکت کرد در حالی که نگاهش گاهی به سوی خیام حرم و گاهی جانب میدان بود و می‏فرمود: برادرم! دیگر چه کسی از دختران محمد صلی الله علیه و آله دفاع می‏کند آنگاه که درخواست کمک آنان را کسی جواب نگوید»

و نیز طبق بعضی دیگر از نقل‏ها، اولین جمله‏ای که حضرت زینب علیهاالسلام بعد از شهادت حضرت عباس علیه‏السلام فرمودند این است که؛ «امان از اسارت». گویا حضرت زینب علیهاالسلام یقین داشت که با وجود پاسبان قهرمانی مثل حضرت عباس علیه‏السلام، هیچ دشمنی جرأت نزدیک شدن به خیمه‏ها را ندارد و اما بعد از شهادت عباس علیه‏السلام، حمله دشمن به خیمه‏ها قطعی و اسارت آنان حتمی است!





نوع مطلب :
برچسب ها :




درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : فرود باقری
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :